qwryigdsjfa

سعی میکنم موضوعات مختلفی روبزارم
  • خانه 

تلنگر

#تلـــــنگࢪانھ 🚶‍♀

بيخودي پرسه زديم ،
صبحمان شب بشود
بيخودي حرص زديم ،
سهممان كم نشود
ما خدا را با خود ،
سرِ دعوا بُرديم
و قسم ها خورديم
ما به هم بد كرديم ،
ما به هم بد گفتيم ،
ما حقيقت ها را ، زير پا له كرديم
و چقدر حظ بُرديم ، كه زرنگي كرديم
روي هر حادثه اي ، حرفي از عشق زديم

از شما ميپرسم ، ما كه را گول زديم ؟
‌

تلنگر

24 بهمن 1402 توسط مرضیه رحمتی

#تلـــــنگࢪانھ 🚶‍♀

دلهای پاک
همچون برکه‌های زلال
و آرامی‌اند که
پرندگان سبکبال
برای رفع خستگی کنار آن
می‌نشینند و به آن پناه میبرند

خوشا بحال دلهای پاک
وخوشا بحال کسانی که
مایه‌ی آرامش دیگرانند

 نظر دهید »

تلنگر

01 آذر 1402 توسط مرضیه رحمتی

#تلـــــنگࢪانھ_🚶‍♂🚶‍♂

 


این بود زندگی؟؟؟

روزگار عجیبی است:
هرگز زندگی را اینگونه ندیده بودیم.

جاده ها خلوت هستند،
اما نمی توانیم سفر کنیم.
دستهایمان تمیزتر از قبل است،
اما نمی توانیم دست بدهیم.
وقت بیشتری داریم،
اما نمیتوانیم دور هم جمع شویم.
وقت برای آشپزی داریم،
اما نمیتوانیم میهمانی بدهیم.
دوستان و نزدیکانمان را از دست میدهیم،
اما نمی توانیم آنها را بدرقه کنیم.

روزگار غریبیست…
دراین روزگار غریب بیاییم قدر همدیگر /را بیشتر بدانیم و بیشتر هوای هم را داشته باشیم.
آرزوی صحت و سلامتی برای همه….

لطفا مواظب خودتون باشید
‌

 نظر دهید »

امربه معروف

30 آبان 1402 توسط مرضیه رحمتی

زلزله تقریبا” ده ثانیه احساس شد. اما میلیون ها نفر به خیابان ریختند. نیمه برهنه، با دست خالی ، بدون سوئیچ ماشین، سند خانه، دسته چک و حتی مدارک شناسایی… میلیون ها نفر همه آن چیزهایی که یک عمر برای داشتن شان جنگیدند، عرق ریختند یا خون دیگران را در شیشه کردند را بدون لحظه ای درنگ رها کردند و فقط جان ناقابل را برداشتند و به خیابان زدند…
میلیون ها زن طلاهای عزیزشان، چکمه هایی که روزها پاساژها را برای خریدن شان وجب کرده بودند، یخچالی که دوستش داشتند، دکوری که ده بار برای چه جور چیدنش با همسرشان جوری بحث کرده بودند انگار مهمترین اتفاق زندگی است، غذایی که برای پختنش از صبح زحمت کشیده بودند… را از یاد بردند و گریختند.
میلیون ها نفر حتی یادشان رفت کی هستند؟ تا دقایقی پدر و مادر و همسر و فرزند و معشوقه از یادشان رفت. همه آن چیزهایی که یک روز با اطمینان می گفتند امکان نداره یه ثانیه از یادم بره!
هیچکس به فکر این نبود که فلان لباس مارک، فلان کفش گران قیمتش را با خودش بردارد. یا حتی مدرک تحصیلی و حکم انتصاب به عنوان مدیر فلان جای مهم که برایش زیرآب صدها نفر را زده بود، بدون وضو رفته بود صف اول نماز جماعت اداره، حاجی فلانی سفارشش کرده بود … میلیون ها نفر فقط فرار کردند، از ترس فرو ریختن سقفی که برای خریدنش، برای اجاره کردنش، برای پرداخت قسط هایش روزها و شب ها زحمت کشیده بودند…. از ترس سقفی که بخشی از عمر و سلامتی شان را برای داشتنش حراج کرده بودند.

آن چند دقیقه محشر بود. میزان شجاعت آدم ها، میزان عشق و وفاداری شان به خانواده، میزان ادعاهایشان حداقل به خودشان و اطرافیان شان ثابت شد.

تلخ بود اما آن چند ثانیه را دوست دارم. برای اینکه هزاران بار در ذهنم با آن مواجه شده ام، اینکه تا دقیقه دیگر هیچکدام مان ممکن است نباشیم.

اینکه مرگ به اندازه زندگی واقعیت دارد.

درس عبرتی بود برای ما که عبرت نمی گیریم. مایی که بعد از آرام شدن نسبی اوضاع دوباره همان موجودی می شویم که بودیم…

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

qwryigdsjfa

این وبلاگ سعی میشه مطالب خوبی قراربدم

جستجو

موضوعات

  • همه
  • امربه معروف
  • بدون موضوع
  • تلنگر
  • تلنگر

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس